تبلیغات
وبلاگ شخصی حسین ازلگینی - دفتر خاطرات مادرم (قسمت اول)

دفتر خاطرات مادرم (قسمت اول)

نویسنده : سه شنبه 14 خرداد 1392 01:41 ق.ظ  •    ارسال شده در: اشعار و داستان (شخصی)

امروز کمی زودتر از همیشه از سر کار به خانه برگشتم انگار خونه بدون مادر عطر و بویی نداشت من هم حوصله انجام کاری حتی غذا خوردن رو نداشتم رفتم لباسم رو عوض کنم دیدم کمد لباس مادر درش باز شده و لباس نامرتب توش قرار گرفته آخه گفتند حتی پدربزرگ خوب نیست اون بنده خدا هم زود خودش آماده شد که حرکت کنه
شروع کردم به مرتب کردن لباسهاش که یکدفعه یک دفتر خاطرات میونشون پیدا کردم با تعجب دیدم اسم مادرم روش هست هر چند فضولی بود اما نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیریم سر اسیمه آخرین خاطره را آوردم نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحیم
خدای شکرت برای همه نعمتهات خصوصاً این بچه های خوبی که به من دادی
 خدایا این عباس چقدر شبیه بابای خدا بیامرزشه، حالا که بقیه بچه هام سامون گرفتند همین برام مونده
 اما خوب طفلکی همیشه خسته از سرکار می آید هنوز غذاش رو نخورده تلویزیون باز می کنه تا دیر وقت هم می ره سراغ کامپیوترش
دیشب چقدر دوست داشتم باهاش حرف بزنم همین 25 روز پیش بود که برق منطقه یه نیم ساعتی قطع شد نشستیم مادر و پسر با هم حرف نزدیم  کردیم انگار دیگه قرص قلب!... با تعجب دوباره خواندم انگار دیگه قرص قلب نیاز نداشتم خدایا بچه هامو به تو سپردم دوست دارم بیشتر بینمشون باهاشون حرف بزنم ولی سرشون شلوغ همین که بهم سر می زنند،همین که عباس پیش منه باز تو را شکر ...

منظور مادر از قرص قلب چیه؟! فکرم را مشغول کرده بود چند صفحه قبل را ورق زدم باز با یاد خدا شروع کرده بود که تلفن خونه زنگ زدم خواهر بزرگترم بود اولش نمی خواستم جواب بدم اما...

آخرین ویرایش: - -

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر