تبلیغات
وبلاگ شخصی حسین ازلگینی - پولهای خیس (داستان)

پولهای خیس (داستان)

نویسنده : جمعه 15 شهریور 1392 12:44 ق.ظ  •    ارسال شده در: اشعار و داستان (شخصی)

کار شبانه خسته اش کرده بود ولی فعلاً چاره ای نداشت همینکه یک نان بخور و نمیری گیر آمده خدا را شکر می کرد اما گاهی هم غرغر می کرد مثلاً از ساندویچ فروشی که جلوی مغازه اش همیشه کثیف بود یا آقای نجار که تازگی های دست کم از او نداشت و چوبهای ریز را داخل جوی آب می انداخت.
وقتی چوبهای خیس را جمع می کرد ناگهای متوجه کیف پول زنانه شد که لابه لای چوبهای ریز پیدا شده است نگاهی گذرایی به کیف انداخت مقدار پول خیس شده، کارت ملی خانمی مسن،چند قطعه النگو ... داخلش بود با خودش گفت: بیچاره صاحبش! فردا ان شاء الله بعد از کمی استراحت دنبال صاحبش می گردم
محمود آقا، آدمی نبود که پول مردم را بخورد با خودش گفت: چیزی از کارم نمانده این وقت شب هم که نمی شود در خانه کسی را بزنم کارم را تمام می کنم فردا تحویلش میدم
اما در حین کار یاد رفیقش افتاد که به خاطر امانت داری چقدر تحویلش گرفتند و حتی شهردار او را آبدار چی مخصوص خودش کرد...
تا دم خانه هم خیالات رهایش نمی کرد خانمش طبق معمول برای نماز صبح بیدار بود و  با یک فنجان چای داخل منتظر آمدنش. محمود بلافاصله بعد از اقامه نماز و خوردن چای رو به خانمش کرد با حالتی خونسرد گفت: لای آشغالهای خیابون یک کیف زنانه پیدا کردم فردا باید تحویلش بدم
زن با کنجکاوی کیف را تحویل گرفت و با تعجب گفت این سه تا النگوها که بدل هست
- بدله
- بله این هم کارت ملی اکرم خانمه همون پیرزن که برای عروسی نوه اش اومد النگوی زیور خانم را گرفت
- مگر میشناسی؟!




- اگر بنده خدا وضع مالیش خیلی خرابه من و همسایه ها با هم یک کمکی بهش کردیما ...
محمود آقا یکهو تو حرف خانمش پرید گفتی النگوها بدله از کجا می دونی یک موقع برامون شر نشه
- نه بابا خود زینت خانم گفت اینها را اویل ازدواج شوهرش براش خریده اما حالا که وضعشون خوبه به اینها نیازی ندارد داد به اون بنده خدا ای کاش میشد بیشتر کمکش کرد

محمود آقا که تمام نقشه هاش نقش به آب شده بود دیگر فهمیده بود از  جایز شهرداری  و مصاحبه تلویزیونی و... خیری نیست رو به خانمش کرد و گفت یک مقدار پشت قاب عکس پول گذاشتم بذار تو کیفش و بده بهش بعدش به خانمش گفت: اشکال نداره که ماه بعدی برات مانتو بخرم؟
زن با محبت اما صدای آرام گفت: نه هر چی شما بگی


آخرین ویرایش: یکشنبه 17 شهریور 1392 01:04 ق.ظ

پنجشنبه 23 شهریور 1396 09:31 ب.ظ
Wow, this piece of writing is fastidious, my younger sister is analyzing these things, so I am
going to let know her.
جمعه 22 شهریور 1392 06:41 ب.ظ
سلام
موضوعی با عنوان لباس شهرت گذاشتم
لطفا سر بزنید و نظر خودتونو بگید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر